قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2535
تاريخ الفي ( فارسى )
بعد از آن ، او را به مجلس سلطان بردم و در اوقات مناسبه تعريفات كردم و احوال گذشته كه ميانهء ما و او واقع بود به سلطان رسانيدم و چندان از وفور دانش و محامد سير و مرضىّ اخلاق او با سلطان گفتم كه به درجهء اعتماد و اعتقاد رسيد . امّا چون او نيز همچو پدر خود مشعبد و مزوّر و محيّل و مدبّر بود ، خود را آنچنان در مقام امانت و ديانت باز مىنمود كه در اندكفرصتى در مزاج سلطان تصرّف بسيار كرد و بدانمرتبه رسيد كه در بسى امور خطير و مهمّات جليل ، كه براستى و ديانت معلوم بود ، سلطان بنابر سخن او مىنهاد و بر آن عمل مىنمود « 1 » . غرض از تمهيد مقدّمات آنكه او را بدين درجات رسانيدم و عاقبت از قبح سيرت او مفسدهها پيدا گشت كه به شآمت آن نزديك بود كه ناموس چندين ساله ضايع شود ؛ چه ، در آخر خباثت نفس ظاهر گردانيد و آثار حسد از اقوال و افعال او به بدترين موضعى متولّد شد . در اوايل نفاق ، محقّر سهوى و جزئى خللى كه در ديوان واقع شدى به انواع تصنّعات و حيله ، صورتى انگيختى تا به سلطان رسانيدى و تهييج كردى تا از وى كيفيّت آن استفسار نمودى و به توجيه موجّه و تقرير معقول فساد آن را در ضمير بنشاندى . از جمله مفسدههاى او يكى آن بود كه در حلب نوعى از سنگ رخام مىباشد كه از آن ظروف مىسازند . وقتى كه سلطان در حلب بود بر زبان ايشان جارى شده بود كه : مقدارى از آن به اصفهان بايد برد ، ديگر ذكر آن نكرده و بر سر آن حكايت نرفته . اتّفاقا ، شخصى از اهالى سوق عسكر ، كه اين سخن به گوش او رسيده بود ، بعد از مراجعت دو كس از مكّاريان عرب را گفت : اگر پانصد من رخام به اصفهان رسانيد كرايهء معهود مضاعف دهم . هر يكى از آن دو تن پانصد من بار خاصّهء خود نيز داشتند و اين پانصد من سنگ رخام بر شتران خود قسمت نمودند . يك تن را شش شتر بود و يكى را چهار شتر . آن را مساوى بار كردند و به اصفهان آمدند . چون سوقى برسيد و خبر رسانيد ، سلطان مبتهج شده سوقى را خلعت داد و مكّاريان را هزار دينار انعام كرد . مرا گفتند كه : بر ما قسمت كن . صاحب شش شتر را ششصد دينار و صاحب چهار شتر را چهار صد دينار دادم . اين سخن به آن مخذول رسيد ، گفت : خواجه در قسمت خطا كرده و مال سلطان را به غيرمستحق داده و حقّ مستحقّ بر ذمّهء سلطان باقى گذاشته . هشتصد دينار به صاحب شش شتر بايد داد و دويست دينار به صاحب چهار شتر .
--> ( 1 ) . رشيد الدّين باز به استناد سرگذشت سيّدنا مىنويسد : « . . . نظام الملك [ به حسن صبّاح ] گفت : توليت رى يا اصفهان اختيار كن . سيّدنا همّت عالى داشت ، بدانمقدار قانع نشد و قبول نكرد ؛ چه ، توقّع شركت در وزارت مىداشت . نظام الملك گفت : يا چند ملازمت سلطان نماى . » ؛ - جامع التّواريخ ، ص 22 .